آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - نـامــــه ٢ - حکيمى محمدرضا

نـامــــه ٢
حکيمى محمدرضا

(ادامه مطالب بخش اول)
براى رسيدن به (اجتهاد مطلوب)(١), يعنى اجتهادى حقيقى و جامع, نه تقليدى و ناقص, راههايى مطرح شده است:
١ ـ رشته اى شدن فقاهت و اجتهاد.
٢ ـ شورايى شدن اجتهاد.
٣ ـ گزينشى شدن فتاوى (عرضه آرا و فتاواى مجتهدان جايزالتّقليد جامع الشّرايط بر يك هيئت زبده باصلاحيّت, و گزينش رأى و فتواى علمى تر و نابتر و آگاهانه تر و قوى تر و مناسب تر با زندگى انسان معاصر در هر مورد).
٤ ـ افزودن قيود و علومى ديگر بر آنچه تاكنون براى اجتهاد لازم شمرده شده است.
٥ ـ استفــاده حتمى و ناگزير مجتهد, ـ پيش از اظهـار فتوى ـ از نظر متخصّصان, در مورد موضوعات, بويژه موضوعات انقلابى, اقتصادى, سياسى, دفاعى, فرهنگى و جهانى. چون در موارد بسيارى ممكن است تشخيص متخصّصانه موضوع, حكم را عوض كند, يا به تعبير بهتر: موضوع واقعى به دست آيد و ابعاد آن معلوم گردد, تا حكم و فتوى به شكلى درست استنباط و عرضه شود.

و منظور از اينها همه:
ـ شناختن و شناساندن ابعاد عظيم و قوى دين خداست…و
ـ نجات دادن دين از مظلوميّت شناختى و اقدامى …و
ـ نشان دادن پاسخگو بودن اين دين جاويد به همه مسائل انسان, در زندگى معاصر و زندگيهاى آينده …و
ـ تحرّك بخشيدن به جامعه هاى اسلامى در ابعاد مختلف براى حضور مقتدرانه جهانى و نجات دادن مسلمين از وضع اسفبار موجود.
ـ رها ساختن انسان در پرتو تعاليم راستين الهى …و
ـ همچنين عرضه خدمتى به ايتام آل محمّد (ص)(٢) در (عصر غيبت), و در دوران تحوّلات بسيار پيچيده زندگى و صنعت و انديشه و فرهنگ و اقتصاد و اخلاق و هنر و ارتباطات, تحوّلات پر اضلاع و پر ابعاد و پرخطر و زيان اين دوران…
تا در نتيجه, مرزبانيِ با صلابت ارزشهاى دين خدا, با استوارسازى دژهاى گوناگون آن, امكان پذير گردد; و توده هاى اهل قبله در سنگر دفاع از لحظه هاى سرشار تعالى انسانى, استقرار يابند; و مدافعان دلير فريادهاى مقدّس تاريخ, همواره پيشتاز پهنه هاى نبرد خورشيد با سرديها و سياهيهاى طغيانگرى ستمبارگان باشند.
و اين چگونگى ـ يعنى تنها چگونگى بقا و گسترش دين خدا ـ تحقّق نخواهد يافت مگر به هنگامى كه اجتهادهاى نارسا و يك بعدى و تقليدى (كه براى پيشرفت اسلام و ترقّى مسلمين و ساختن جامعه هاى قرآنيِ پيروزمند توان لازم را ندارد), از حضور و فعّال بودن در جامعه هاى اسلامى حذف گردد, و (برداشتهاى مايه تأسّف), عايقى بر سر راه مسلمانان نباشد, اجتهادهايى كه نه تنها (پويا) نيست, بلكه (سنّتى) نيز نيست, زيرا اجتهاد سنّتى (اجتهاد) است و پويا نه (تقليد) و ايستا, يعنى مى كوشد تا پاسخگو باشد, چنانكه بطور مثال در كتاب شريف (جواهر), در مورد بحث (احتكار) و حرمت آن و وجوهى كه براى (تحريم) و (تعميم) آن از نظر فقهى مى توان به دست آورد اين چگونگى را مشاهده مى كنيم,(١) يا در مورد نظر جمعى از بزرگان فقها, درباره (زكات باطنه).
آرى, اجتهاد قديم, (استفراغ وُسع) است. و استفراع وسع در هر زمان بايد متناسب با آن زمان و محتويات آن زمان باشد, وگرنه استفراغ وسع نيست.
در اينجا مغالطه نشود, كه (استفراغ وسع) مربوط به (ادلّه تفصيليّه احكام) است, و اين ربطى به زمان ندارد. نكته همينجاست و (اشتباه بزرگ) در همينجا. زيرا هنگامى كه مى گوييم اجتهاد بايد زنده و پويا باشد, و سرفصلهاى خود را از زمان بگيرد نه تنها از رساله هاى پيشين, غرض همين است. يعنى با توجّه به واقعيّات كنونى زندگى انسان, موضوعات بسيارى در قلمرو اجتهاد قرار مى گيرد كه پيشتر از آن نبوده است, يا به اين دليل كه از (موضوعات مستحدثه) است, يا اگر وجود قبلى داشته است چنانكه بايد شناخته نگشته و مورد توجّه يا مورد ابتلا نبوده و حكم شرعى آن استنباط نشده است, يا در سطح فرد مطرح بوده و امروز در سطح جامعه مطرح است و بايد حكمش از اين ديدگاه نيز استنباط و عرضه شود, و ادلّه به منظور استنباط احكام اينگونه موضوعات نيز مورد ملاحظه قرار گيرد. و اين خود مى تواند بر حجم ادلّه بيفزايد, مانند موضوع (تكاثر) و (اتراف). وقتى بنگريم كه اين دو پديده در حيات انسانى بيداد مى كنند, و در سطح مديريّت اسلامى و اقتصاد اسلامى و سياستگذارى اسلامى و حتى تربيت اسلامى پاسخ مى خواهند, يقين مى كنيم كه بايد آنها را در مسائل (مالكيّت) يا (كتاب العشرة) مندرج نساخت, بلكه موضوع مستقل قرار داد و كتاب فقهى جدايى براى آنها تدوين كرد و احكام خاص آنها را در دين خدا يافت و عرضه داشت, و مثلاً آيات تكاثر و اتراف را و احاديث بسيارى را كه در اين باره (با عبارات گوناگون) رسيده است دسته بندى كرده در رديف ادلّه جاى داد, و (كتاب التّكاثر و الاتراف) را مثلاً بر كتابهاى موجود فقه افزود, و آيات الاحكام و احاديث الاحكام را منحصر به آنچه قدما فرموده اند ندانست. و بدينسان مى نگريد كه چگونه واقعيّت (استفراغ وسع) تغيير پيدا مى كند, آنهم به شكلى بسيار مهم و سرنوشت ساز براى دين و انسان دينى و جامعه دينى و سياست دينى و اقتصاد دينى و تربيت دينى و حاكميّت دينى.
علاوه بر آنچه اشاره شد, هنگامى كه فقه از وضعيّت (اداره فرد) به وضعيّت (اداره جمع) انتقال يافت, و روحانيّت مسئله گو (براى افراد) به روحانيّت نظام ساز و جامعه پرداز تبديل گشت, آنهم در سطح جهانى, و در برابر مذهبها و مكتبها و حقوقها و فرهنگها, و با فقدان قدرت دفاعى و سلاحى مدرن و فقط متّكى به قدرت حقوقى و تربيتى, يقين است كه قلمرو تصّرف او و تكليف او دچار صدها تحوّل و توسعه و موضوع و عملكرد مى شود كه تاكنون وجود نداشته است. در اين صورت آيا مى توان به همان محدوده بسيار محدود سابق ـ در قلمرو اجتهاد و برخورد و سياستگذارى و عملكرد ـ بسنده نمود؟ و سر را توى لاك خويش برد و جهان را نديد؟ و از (تحوّل) گريخت و در (تحجّر) بست نشست؟ تحوّل ذاتى زندگى است (و الذّاتيّ لا يُغَيَّر…), بنابراين, گريز از تحوّل گريز از زندگى است. و اين چگونگى به معناى نفى خود است نه نفى زندگى, زيرا كه زندگى نفى شدنى نيست. حتى مى نگريم كه على (ع) در جمله معروف خود (لا تَقسِرُوا اولادَكم على آدابِكم) همين حقيقت تحوّل را منظور داشته است. فرزندان خود را وادار نكنيد كه عين شما زندگى كنند, زيرا آنان ـ صد در صد ـ براى اين زندگى آفريده نشده اند.
بنابراين, وقوع تحوّل در زمان, امرى قطعى و بديهى است . و لازمه تحوّل در زمان, تحوّل در روابط انسانى است. و لازمه تحوّل در روابط انسانى ـ فردى و اجتماعى ـ تحوّل در بسيارى از احكام و ديدگاههاست. و هر كس اين واقعيّت را در روند زمان و در حيات انسانى نپذيرد, از (شئون انسان) منحرف است.
اكنون ملاحظه مى كنيد كه (استفراغ وسع), چگونه ـ به اعتبارها و ملاكهايى كه تذكّر داده شد ـ تطوّر مى يابد و توسّع مى طلبد, و دهها آيه و حديث به جَرگه (آيات الاحكام) و (احاديث الاحكام) مى پيوندند, كه تا پيش از اين وضعيّت در اين جرگه به شمار نيامده بود. و من تعجّب مى كنم كه اين موضوع بسيار مهم و سازنده ـ كه جزو حاقّ تكليف دينى اجتهاد و مجتهد است ـ چگونه تا اين اندازه مورد غفلت قرار گرفته است, و همچنان مورد غفلت هست؟
پس بنابراين, معناى (وسع) و مصاديق آن همواره در حال نوسان است, و محدوده آن, با وجود اينهمه تحوّلات ژرف و با ظهور اينهمه مسائل شگرف, وضع ثابتى نمى تواند داشته باشد. پس خود (وُسع) نيز بايد وسعت يابد و شمول پيدا كند(١), و از نظر ديد و شناخت و قدرت تشخيص و اشراف بر واقعيّات كليّت پذيرد, و هر دليلى از آيه يا حديث كه مورد نياز جديد است در قلمرو (آيات الاحكام) و (احاديث الاحكام) در آيد و احكام مناسب از آنها استنباط شود. پس بايد كلّيّت مدارك استنباط و آيات و اخبار فراموش گشته يا نالازم شمرده شده ـ در گذشته ـ اكنون وارد حوزه اجتهاد گردد, مانند آيات و اخبار (زكات باطنه), آيات و اخبار (تكاثر), آيات و اخبار (اتراف), آيات و اخبار (فقر), و آيات و اخبار (عدل)و (قسط), كه بيانگر اهميت ماهوى اقامه عدل است در اساس دين و حيات دين و حيات احكام دين, و وجوب سياستگذارى براى تحقّق يافتن عدل و قسط, به منظور زنده شدن و زنده ماندن احكام دين.به بيانى ديگر و واضح تر: بايد تمام آيات قرآن كريم و همه احاديث, از نو و مجدّد, مورد مراجعه و دقّت قرار گيرد, و با توجّه عميق و آگاهانه به نيازهاى گوناگون انسان معاصر و آينده و جهان معاصر و آينده, هر چه از آنها ممكن است مصدر حكمى واقع شود استخراج گردد, و در قلمرو استنباط ثبت شود. يعنى بايد در تأليف (آيات الاحكام)ها و (وسائل الشّيعه)ها تجديد نظر گردد, و همراه تجليل از آن بزرگان ـ مؤلّفان بزرگوار آن كتابهاى مقدّس ـ آيات الاحكامهاى جديد و جامع, و وسائلهاى جديد و جامع, با تبويبهاى كامل و پاسخگو تدوين يابد. اسلام و منابع اسلامى غنى است, ما در بهره جستن قوى نيستيم. و آن كسان كه مطلع نيستند, چه بسا ضعف ما را ـ معاذ اللّه ـ به اسلام نسبت دهند, از روى جهل. و دشمنان اين كار خواهند كرد, از روى عناد.
و اين توسعه و تعميق (وسع), و تمهيد مقدّمات آن كه گفته شد, وظيفه مجموعه حوزه است, اعم از مدرّسان و برنامه ريزان و هم خود مجتهدان و درس خارج گويان… زيرا كه اين چگونگى جزء ماهوى اجتهاد است, كه در بند پيش درباره آن اشاراتى گذشت.
اينجانب درباره تعميق مبانى اجتهاد و توسعه ابعاد آن و شرايط و مقدّمات آن, از سالها پيش مطالبى چند در نوشته هاى خويش آورده ام, از آنچه بطور عموم درباره حوزه ها گفته ام, يا بخصوص درباره اجتهاد و مجتهد, و اينكه در اين زمانها و در جهان معاصر چه كسى جايزالتقليد است و تقليد از او مبرئ ذمّه است و چه كسى نه.
البته اين بنده در نظر داشت كتابى مستقلّ درباره (اجتهاد و تقليد) بنويسد, و در آن كتاب روشن كند كه در اين عصرها (بويژه از حدود قرن شانزدهم ميلادى, و دهم ـ يازدهم هجرى به بعد), اجتهاد چگونه بايد سير مى كرد, و با نظر به آنچه مورد اشاره قرار گرفت, (اجتهاد) يعنى چه, و (مجتهد) يعنى چه كس, و (ابعاد گسترده تعاليم دينى) يعنى كدام؟ و اينكه براى اسلام در عصر غيبت, (عالم در عينيّت جامعه) مطرح است و ارزش دارد (مانند (امام در عينيّت جامعه), در عصر حضور ائمّه طاهرين (ع)), نه (عالم در ذهنيّت خويش). عالم در عينيّت جامعه مروّج اسلام است و عزّت بخش به مسلمانان, و عالم در ذهنيّت خويش مخرّب اسلام است و ذلّت آفرين براى مسلمانان.
و اينكه آنهمه توصيف و تمجيد از عالم دينى شده است, و مردمان را به عالمان دينى ارجاع داده اند, براى يك صيرورت خلّاق اسلامى بوده است نه يك (صنف سازى), يعنى براى اين مقصد عالى بوده است كه با حضور فعّال عالمان آگاه بيدار زاهد قرآن شناس انسانگرا, خلأ حضور امام معصوم (ع) تا اندازه اى جبران گردد, و جامعه مسلمين همواره در جهت يك صيرورت خلّاق قرآنى قرار داشته باشد, نه يك ركود و واپسگرايى ماوراى تاريخى.
بايد نشان داده شود كه مجتهد كيست و تكليف مجتهد چيست؟ مجتهد يعنى (معمار مدينه قسط) و مهندس (جامعه تراز قرآن), (جامعه قائم بالقسط), در همه ابعاد. پس نخست اطلاع از همه ابعاد حيات انسانى ـ ابعاد گذشته و شناخته و ابعاد نوپيدا و ناشناخته ـ براى او و براى حوزه محل پرورش او يك ضرورت حياتى است, كه بدون آن, تحقّق اصل موضوع منتفى است. مجتهد اگر براستى مجتهد باشد, و بداند پا در جاى پاى چه كسانى مى گذارد, و بار سنگين و الهى ـ انسانى چه مسئوليّتى را بر دوش مى كشد, و در برابر (قرآن ـ عترت) از سويى, و (انسان ـ انسانيّت) از سويى ديگر چه نقشى را بايد ايفا كند, جز آنچه گفته شد, يعنى (معمار مدينه قسط) و (مهندس جامعه تراز قرآن), چيزى ديگر و كسى ديگر نمى تواند باشد. و براى احراز چنين مقامى, كه همان (نيابت از معصوم) است چه مايه علم, و چه مايه زهد, و چه مايه آگاهى لازم است, امرى است روشن. و گستردگى قلمرو نفوذ تعليمى و تربيتى و اقدامى اين مقام تا كجاست, حقيقتى است انكار ناپذير.
و آيا سرنوشت اسلام و مسلمين در جهان, و پيشرفت و عقب ماندگى آنان, و اقتصاد و صنعت و طب و هنر و دفاع و ديگر امور سرنوشت ساز ايشان, و اين چگونگى كه اكنون ملتهاى مسلمان دچار آنند و اين مغلوبيّت و مظلوميّت, تا چه اندازه مربوط است به نگرش و عملكرد دينى آنان؟ و آيا اين نگرشها و عملكردها و سلوكها و اقدامها كه ماهيّت زندگى مسلمين و سيماى جامعه هاى اسلامى را مى سازد تا چه اندازه مربوط است به تأثير عالمان اسلام در مسلمانان و نقش مجتهدان و فتاواى ايشان در حيات معتقدان؟ و اينها همه روشن است.
اينكه رسم است در آغاز رساله هاى عمليّه نوشته مى شود: (عمل به اين رساله مجزى است), يا (مبرئ ذمّه است), عبارت در خورى نيست, زيرا صدها مسئله سياسى و اقتصادى و فرهنگى و هنرى و تربيتى و تبليغى و دفاعى و… در سده هاى اخير ـ بويژه روزگار حاضر ـ پديد آمده است كه نشانى از آنها و احكام آنها در اين رساله ها نيست, مسائلى كه مورد ابتلاى روزمرّه هر مسلمان عامل به وظيفه است. آيا درباره آنها تكليف مسلمانان چيست؟ آيا نبايد اين مسائل كه با حيات اسلام و مسلمين و عزّت و شوكت آنان, و حضور جهانى آنان, ارتباط مستقيم دارد روشن گردد, و تكليفها در برابر آن مسائل مشخّص شود, و چگونگى برخورد با آنها و اقدام درباره آنها, از وجه دينى و تكليفى, مورد تبيين قرار گيرد؟(١) ممكن است گفته شود, عبارت مذكور ناظر به همان مسائلى است كه در رساله ذكر شده است, بسيار خوب, و ليكن اين توجيه حلّ مشكل نيست. عبارت مذكور در خور شأن اسلام نيز نيست, زيرا دشمنان آن را دستاويز قرار مى هند و مى گويند كلّ آنچه اسلام براى عملكرد روزانه انسان دارد, كلّ آنچه يك فرد مسلمان تراز قرآن را در عصر گسترده و پيچيده جهان امروز مى سازد (و سپس از اين افراد جامعه تراز قرآن ساخته مى شود, جامعه اى كه مى خواهد فلسفه سياسى نوين (نه شرقى نه غربى) را تحقّق بخشد, و تشكيل اقتصاد سالم و دفاع از انسان محروم را تا سطح نجات مستضعفان جهان پيش ببرد), همين مقدار از احكام است؟ و آيا بواقع چنين است؟ و آيا خود مجتهدان بزرگوار معتقدند كه كليّه (تعاليم و احكام قرآن و عترت), كه براى ساختن (انسان محمّدى) آمده است, منحصر در همين مقدار است. و آيا واقعيّات حيات فردى و اجتماعى انسان معاصر (انسان اتم, انسان مدرنيسم, انسان اقتصاد منهاى كار, انسان حركت در ثانيه هاى نورى, انسان فاتح كهكشانها, انسان هنرنو, انسان رسانه هاى فضايى, انسان ارتباطات جهاني…), منحصر در همين اندازه از مسائل و روابط و عملكرد است؟ و آيا نوشتن اينگونه رساله ها براى مجتهدان صاحب رسالت بسنده است؟ و براى ساختن جامعه (اعلون), كه قرآن كريم خواسته است (و أنتُمُ الأعلَونَ إن كُنتُم مؤمنين (٢) كافى است؟
به تعبير ديگر: مجتهد كسى است كه جامعه انسانى منهاى معصوم را به او تحويل داده اند, با آنهمه تعهّد و رسالت, و اينهمه مسئله و واقعيّت, در پهنه هاى حضور تكليف و تنجّز آن; حال, چنين شخصى چگونه بايد باشد, و در ارتباط با تحوّلات اعصار بشرى چگونه بايد آگاهى داشته باشد و بينديشد؟ و آيا اين مرزبانى و اشراف, و اين مسئوليّت و اقدام, ساده است, بويژه در بعد اقدامى (زيرا ائمّه طاهرين (ع), با همه محدوديّتهايى كه داشته اند, در بعد اقدامى نيز, بويژه در مورد رسيدگى به انسان محروم, همواره حضور داشته اند). اكنون مى نگريد كه كار از چه دست است. يدك كشيدن اين عنوان و در صدد برآمدن براى اين مسئوليّت ـ براى انسان آگاه ديندار معاد باور ـ چندان هم ساده نيست. اينكه برخى از بزرگان فقها هنگامى كه براى قبول اين مسئوليّت به آنان مراجعه مى شده است, مى گريسته اند و اعراض مى كرده اند بيخود نبوده است.
بارى, بحثهاى مفصّل و مستندى نيز, در اين باره, در كتاب (الحيـــاة) (تأليف مشترك) آمده است, باب هشتم, فصل چهاردهم (در جلد دوم), لطفاً ملاحظه شود.
در اينجا ذكر اين نكته نيز بجاست: يكى از موثّقين, از حجج اسلام (در قم) مى گفت: چند سال پيش در سفر حج با يكى از فقهاى بزرگ نجف (١) ملاقات كردم. ايشان براى يكى از فقهاى بزرگ قم پيغامى داد به اين مضمون كه حالا كه در ايران حكومت اسلامى تشكيل داديد, فكرى به حال فقه بكنيد, زيرا فقه ما تاكنون فقه فردى بوده است و اكنون نيازمند يك فقه جامع هستيم, كه ابواب مختلف سياست و اقتصاد و مديريّت و… را در برگيرد, و درباره همه مسائل گوناگون و اين موضوعات و امور, در سطح جهان معاصر, پاسخگو باشد.
بايد به بيدارى اين فقيه بيدار آفرين گفت(٢); و بر دلواپسى عاميانه و خواب گران مرتجعانى كه با ذهن ناتوان خويش اين واقعيّات را درك نمى كنند تأسّف خورد; و براى سرمايه داران دنيا دار و توانگران ارزش ستيز كه ذهنها را مشوب مى كنند, و مرتجعان را مى ترسانند, و جوّ را به زيان عدالت و قسط آشفته مى سازند, و راه را بر تحوّلات زندگيساز مى بندند, و رونق احكام خورشيد سان قرآن را از ميان مى برند, آرزوى نابودى كرد; و براى انقلاب آرزوى نجات…
امام صادق (ع) بصراحت مى فرمايد: (فنا و نابودى اسلام و جامعه اسلامى از مال است و سوء استفاده مالداران از مال)(٣). و از دست رفتن نسلهاى آگاه و جوان نوميد در پى آن, و له شدن انسان محروم, نتيجه ديگر آن; و بدتر از همه بدنامى اسلام. و آيا چه كسى از مال و ثروت سوء استفاده مى كند و به صورتهاى مختلف مانع از توزيع عادلانه آن مى شود, و ارزش سالم و اصلى آن را به قدرتهاى كاذب تبديل مى نمايد, و بر خلاف منطق قرآن كريم آن را (دُولةً بين الاغنياء)(٤) (مدام در حال گردش در دست ثروتمندان) قرار مى دهد, و بر ضدّ سفارش امام سجّاد (ع)(٥), آن را از (حقايق) و (مواضع) خود دور مى دارد, و بر خلاف فرموده امام باقر (ع)(٦), آن را از كار ساماندهى به اوضاع زندگى خلق خدا جدا مى سازد, و همواره چونان سدّ سكندر جلو اقامه قسط و عدل را مى گيرد جز توانگران و متكاثران و مال پرستان متظاهر؟ و چه كسى جرئت و جسارت اين خيانت بزرگ را ـ خيانت به اسلام و مسلمين را ـ به آنان مى دهد, جز مرتجعان ناآگاه و فقيه نمايان بسته ذهن محدود انديش كم درك, و دنياطلبان سورچران فاقد (معنويّت) و ننگ (روحانيّت)؟
بارى, اين دوازده موضوع را(٧) ـ در اين فرصت گذرا ـ خاطرنشان ساختم. و چه بسا خود آقايان با ذهنهاى جوان و نيرومند خود بتوانند به موضوعات و اقدامات ديگرى در اين باره ها بنيديشند, و به دراندازى طرحى نو و شكافتن سقف محدود انديشى و بسته ذهنى و تحجّر گرايى و زدودن دلواپسيهاى خام عاميانه موفّق گردند, و حوزه ها را در جهت يك (صيرورت خلّاق) قرار دهند. و ما ذلك على اللّه بعزيز.
حال كه سخن بدينجا كشيد, احساس مى كنم بجا باشد درباره موضوع بسيار مهم (آگاهى) و ابعاد آن و اهميّت آن, بلكه لزوم و وجوب آن براى حوزه ها مطالبى را ـ تا اندازه اى كه اكنون ميسور است ـ به عرض برسانم… باشد كه راهى به جايى برده شود, و خدمتى ناچيز انجام پذيرد, و حركتى در سكون باشد, و عرض ادبى محسوب گردد به ساحت اعلى و جلال والاى حضرت حجّت بن الحسن المهدى (عج), زيرا كه اين حوزه ها ـ به هر حال و در هر صورت ـ به ايشان منسوبند.
و البته اين واقعيّت را هم نبايد از نظر دور داشت, كه آگاهى يافتن و آگاه گشتن, مقدّمه درد آشنايى و در آتش درد سوختن است, آنهم دردهاى بزرگ, دردهاى روانسوز, دردهاى دين و ارزشها, دردهاى ايمانها و صداقتها, دردهاى باورها و ايثارها, دردهاى نسلها و سقوطها, دردهاى درك و بينش, دردهاى انديشه و شناخت, دردهاى تعهّد و بيدارى, دردهاى مردم و جامعه, دردهاى انسان و انسانيّت, دردهاى بشريّت و تاريخ… دردهاى وجدان و تطهير… دردهاى خدا و مسئوليّت… ليكن چاره چيست؟ بايد انسان مسئوليّت شناس تعهّد پذير, (درد آشنا) نيز باشد, زيرا كه بيمايه فطير است, و هيچ رسالتى بى درد آشنايى رسالت نيست; موسى (ع) بى غمخوارى براى بره اى كه از گله دور افتاده است كليم طور نيست; سقراط بى نوشيدن جام شوكران براى نجات ارزشهاى اخلاقى و قانونى اخلاق گر تاريخ نيست; و حسين (ع) بى زخم شانه از حمل انبان نان براى گرسنگان در دل شبهاى تيره خورشيد عاشورا نيست…
بيدردى و بيخبرى از دردها و نيازهاى و بيسامانيها خروج از حوزه اسلام و مسلمانى است. و براى همين, اسلام آن را نپذيرفته است: (هر كس هر بامداد به چاره گرى امور مسلمانان (دردها, نيازها, محروميّتها, سقوطها, نابسامانيها, عقب افتادگيها, بيكاريها و بيماريها, فقرها و تكاثرها, ظلمها و بيعدالتيها…) برنخيزد مسلمان نيست).
آرى, بيدردان و درد ناشناسان ننگ هر فرهنگند و كلّ هر جامعه. بيدردان و درد ناشناسان حضورشان در جامعه, حضور حيوانى است نه حضور انسانى. در حيوانات نيز چه بسا برخى نسبت به انسان يا نوع خود چنين نباشند. انسانيّت بيدردان و درد ناشناسان مخدوش است و مسلمانى آنان ادّعا. و ايكاش همواره اينگونه موجوداتى در ميان عوام باشند, ليكن دردا و دريغا كه بسيارى از اوقات در غير عوام نيز به هم مى رسند و مايه افول ارزشها مى شوند… و يكى از مقدّمات اصلى و عوامل عمده بيدردى و بيخبرى ناآگاهى است…
و اكنون براى اينكه اهميّت اين كار بزرگ (وارد كردن و نفوذ دادن فرهنگ آگاهى و شناخت و وسيع انديشى و گريز از محدودنگرى در سراسر حوزه ها و گسترش آن و عمق بخشى به آن), بيشتر روشن گردد,(١) و وجوب عملى ساختن اين پيشنهاد بيشتر حس شود, خود را ناگزير مى بينم مطالبى را معروض بدارم; اميد عفو هست:
مشكل اصلى جامعه ما (و انقلاب ما), مشكل (ارتجاع) است, ارتجاع در صورتهاى گوناگون آن:
ارتجاع فكرى,
ارتجاع تشخيصى,
ارتجاع اقدامى,
ارتجاع فرهنگى,
ارتجاع تشكيلاتى,
ارتجاع سياسى,
ارتجاع اقتصادى,
ارتجاع تربيتى,
ارتجاع تبليغى,
ارتجاع هنرى,
و…
بلكه بايد گفت مشكل اصلى هر انقلاب, سيطره مجدّد ارتجاع است بر مواضع انقلابى. در هر انقلابى چنين مشكلى وجود دارد, زيرا ممكن است انقلابى موفق گردد و همه عوامل و ايادى ارتجاع را در يك حركت انقلابى ـ بويژه در آغاز پيروزى ـ كنار راند, ليكن اگر انقلابى, به دلايلى, انقلابى عمل كردن در همه ابعاد را صلاح ندانست, و به اصطلاح به اصلاحات گراييد(١), آفت يادشده پيش مى آيد, يعنى چيرگى دوباره ارتجاع و چيرگى مرتجعان. و اين موضوعى بسيار مهم و خطرى بس سهمگين و زيانى جبران ناپذير است. و از اينجاست كه على (ع), در جريان انقلابى كه در پايان خلافت خليفه سوم پديد مى آيد و به سقوط و كشته شدن اين خليفه مى انجامد, اجازه نمى دهد كه آن انقلاب از چگونگى انقلابى خود خارج شود و در چنبر اصلاحات افتاده مايه اش بسوزد; هنگامى كه خليفه سوم به امام مى گويد, از مردم مهلتى بخواهيد تا اصلاحاتى انجام شود, امام مى گويد: (در انقلاب مهلت نيست ـــــ ما كانَ بالمدينةِ فلا اَجَلَ فيه, و ما غابَ فأجَلُه وصولُ أمرِك إليه)(٢). و با اين تعليم انقلابى مى فهماند كه زمان طلبى و مهلت خواهى و تأخير گرايى (و امروز و فردا كردن), در يك انقلاب, آفت ذاتى انقلاب است, و نبايد به آن گراييد و آن را پذيرفت.
بدينگونه ملاحظه مى كنيد كه حفظ انقلاب مهمتر از اصل انقلاب است. چه بسيار انقلابها كه پس از پيروزى به ضد خود بدل شدند. و آفت اصلى , همين پذيرش حالت غير انقلابى است كه انقلاب را از اثر مى اندازد. و اين چگونگى همواره از سوى جناح ارتجاع پيش مى آيد, و با عنوانهايى ظاهرالصّلاح ترويج مى شود, زيرا كه هميشه اين جناح ارتجاع است كه بيشترين زيان را از انقلاب متحمّل مى گردد. و ارتجاع همواره ريشه دار است و صاحب قدرت و نفوذ است. بنابراين طبيعى است كه دست به مشكل آفرينى بزند و پيوسته حركت انقلاب را كند كند, بلكه بايد گفت ارتجاع نيازى به مشكل آفرينى ندارد, چه وجود و حضورش در جامعه خود مشكل اصلى است.
و همچنين اين ارتجاع و ديد ارتجاعى و عدم آگاهى است كه موجب مى شود تا در نخستين مراحل اقدامها و سازندگيهاى پس از انقلاب, مسائل غير اصلى در جاى مسائل اصلى قرار گيرد, و ذهنها و آمادگيها و فرصتها و استعدادها همه صرف مسائل غير اصلى شود, و مسائل اصلى كه جوهر انقلاب و عصاره آرمان انقلابى است تحت الشّعاع واقع شود, و اندك اندك فراموش گردد, و فرزندان آگاه انقلاب از آن مأيوس گردند و كنار كشند, و شعارهاى ناب انقلاب (كه خونها را به جوش آورد, و حركتها را شكل داد, و صفها را متحد ساخت, و جانبازيها را موجب گشت), كمرنگ و بيرنگ شود, و دوباره همه گونه زمينه براى حضور و نفوذ ارتجاع فراهم آيد, و يأس و بريدن رخ نمايد, و صوفيگرى به رخنه كردن در مثبت مدارى و تحرّك نسلهاى شيعه اميد بندد.
ييكى از مهمترين اركان عملى, در ساختنهاى انقلابى, بازشناسى (مسائل اصلى) از (مسائل غير اصلى) است و جدا كردن آن دو دسته از يكديگر, و اصلى شمردن و مقدّم داشتن مسائل اصلى. و اگر جز اين شد ذات انقلاب خلل مى يابد.
در اينجا, به سخنان امام على بن ابيطالب (ع) ـ بزرگ سازنده جامعه انقلابى و سترگ وفادار به آرمانهاى انقلاب ـ توجّه كنيد:
ييُستَدَلُّ على أدبارِ الدُّوَل باربعٍ: تضييعِ الأصول, و التمسّكِ بالفروع و تقديمِ الأراذل, و تأخيرِ الافاضل.(١)
ـ چهار چيز پايه هاى هر نظام و حكومتى را ويران مى سازد: پسِ پشت افكندن مسائل اصلى(١); چسبيدن به مسائل فرعى (و بزرگ كردن آنها)(٢); دادن پستهاى كليدى به فرومايگان (و ضعيفان و سوء استفاده گران و نامتعهّدان)(٣); و استفاده نكردن از آگاهان و انديشه وران(٤).
و بسيار بسيار روشن است كه بازشناخت (مسائل اصلى) از (مسائل غير اصلى), در جريان يك انقلاب و سازندگيهاى آن, نيازمند به (حضور آگاهى) است و (حذف ارتجاع).
و اكنون ببينيم (ارتجاع) چيست؟ اين پديده اى كه در طول تاريخ همواره سبب غروب كردن خورشيدها و گرميها بوده است و سيطره يافتن تاريكيها و سرديها؟ اين واقعيّت نافرخنده اى كه هميشه چون موج شكن دريا, امواج توفنده انقلابها را شكسته است, و مانند بهمنهاى سنگين همه راههاى اميد را مسدود ساخته است؟ و سرانجام اين اهريمنى كه پنجه بيرحم خويش را در سينه فرشتگان آزادى و نجات و عدالت فرو برده و قلب آنان را بيرون كشيده و در زير پا افكنده است؟ اين پديده چيست؟
ـ ارتجاع يعنى: غيبت از زمان حاضر و حضور در زمان گذشته.
ـ ارتجاع يعنى: زيستن در زمان كنونى و انديشيدن در زمان پيشين.
ـ ارتجاع يعنى: نفس كشيدن در زمان حال و حس كردن در زمان ماضى.
ـ ارتجاع يعنى: مصرف كردن در زمان فعلى (و استفاده از اينهمه وسائل نو) و درك كردن در قرنها پيش از اين.
ـ ارتجاع يعنى: حضور فيزيكى در زمان حاضر و حضور فكرى در ماوراى قرون.
ـ ارتجاع يعنى: واپس انديشى و پيشرفت ستيزى.
ـ ارتجاع يعنى: عدم درك تحوّل.
ـ ارتجاع يعنى: رميدن از نوآورى و نوانديشى.
ـ ارتجاع يعنى: تكذيب طلوع و تحقير فجر.
ـ ارتجاع يعنى: تخليه تطوّر از محتوا.
ـ ارتجاع يعنى: تبعيد انسان از عرصه تعالى.
ـ ارتجاع يعنى: ذبح سرشارى لحظه ها در آستانه جهل.
ـ ارتجاع يعنى: مصلوب ساختن عقل در دالان تاريك جهالت.
ـ ارتجاع يعنى: عدم حضور در زمان, به دليل عدم آگاهى از زمان(٢).
ـ ارتجاع يعنى: فريب خوردن و فريب دادن.
ـ ارتجاع يعنى: ترس از حمله هاى كاذب.
ـ ارتجاع يعنى: وارونه فهمى (رسالت) و (تعهّد).
ـ ارتجاع يعنى: ذبح انقلاب.
ـ ارتجاع يعنى: نسخ آگاهى.
ـ ارتجاع يعنى: مسخ آزادى.
ـ ارتجاع يعنى: ترك پيروى پيامبران (ع) در مبارزه با توانگران (أوفُوا الكيل و الميزان).

و سرانجام, ارتجاع ـ چه بدانيم يا ندانيم, و چه بخواهيم يا نخواهيم ـ تجسّم همه قابيلها و نمرودها و فرعونها و قارونها و خسروها و سزارها و ابولهبها و ابوسفيانها و معاويه ها و يزيدهاست, در برابر همه هابيلها و ابراهيمها و موسى ها و عيسى ها و محمّدها و على ها و حسين ها….
و ارتجاع ـ به الهام از تعبير امام على بن ابيطالب (ع) ـ يعنى: سكوت در برابر پرخوارى توانگران ظالم و گرسنگى محرومان مظلوم (يعنى عدم شعور به تعهّد و به اقدام).
و آيا اين مشكلى كوچك و فاجعه اى كم اهميّت است, آنهم براى يك انقلاب؟ هرگز و هرگز… و تا اين مشكل فاجعه بار باقى باشد, و براى محو آن يا عدم نفوذ و فعّال بودن آن حركتى عميق و قاطع صورت نگيرد, هيچ حركتى و اقدامى راه به جايى نمى برد, و هيچ مجاهدت و ايثارى ثمرى كه بايد نمى بخشد, و هيچ گامى مؤثّر در راه پيشبرد انسان جامعه برداشته نمى شود, و هيچ امرى برون از چيزهاى سطحى انجام نمى پذيرد. و يأس آگاهان و بريدگى جوانان علاج نمى شود. چرا؟ براى اينكه ارتجاع قاتل انقلاب است, ارتجاع علت تامّه عقب ماندگى است, و واپسگرايى, و پيشرفت ستيزى, و فقر شعورى, و نسخ آگاهى, و مسخ آزادى. و هيچ معلولى از علّت تامّه خود منفك نيست.
و اين نكته بس مهم را نيز ناگفته نگذارم, كه ارتجاع ـ پس همه آنچه درباره اش گفته شد ـ يك بينش ضدّتوحيدى, نيز هست, زيرا نفسِ تحوّل از آثار الهى است (تلك الأيامُ نُداوِلُها بينَ النّاس)(١). و اگر بشر از آن سوء استفاده كند, امر ديگرى است و نظاير بسيار دارد.
اينها همه از يك سو… كه بايد در همه آنها با دقّت انديشيد, و ژرف نگريست, و هر چه به نظر مى آيد بر آنها افزود… و از سويى ديگر ما مدّعى هستيم كه (انقلاب كرده ايم), آنهم به رهبرى روحانيّت… انقلاب يعنى چه؟…
١ ـ كه در بخش نخستين, بندهاى ١٠و١١و١٢ مطرح گرديد.
٢ ـ ايتام آل محمّد (ص) در اين روزگار, نخست شيعه آل محمّدند, سپس ديگر مسلمانان, و پس از آنان همه بشريّت. آيا امروز پدر تربيتى انسان و مربّى بزرگ بشريّت و چراغ راه همه جا ظلمت گرفته فرزندان آدم كجاست؟ و آيا امروز در كجاى جهان دستى مهربان و دانا و دلسوز و انسان شناس و تربيت گر و فطرت پرور, براى نجات انسان دراز است, در كجا؟ آرى انسان يتيم است و بشريّت يتيم….

 

پى نوشت :
١ ـ (جواهر الكلام) ج٢٢.
١ ـ حتى مقتضاى (احتياط) نيز جدّى گرفتن اين وسعت و تحول است ـ كما لايخفى.
١ ـ و اينها امورى است كه اگر مسلمانان درباره آنها خود اقدام نكنند, بناگزير مورد (تهاجم) قرار خواهند گرفت.
٢ ـ (سوره آل عمران) (٣), آيه ١٣٩.
١ ـ من اين فقيه برجسته و مجتهد مسلّم را مى شناسم. و از برخى درباره آگاهى او از مسائل انسان معاصر و بيدارى و حساسيّتش نسبت به سرنوشت مسلمين و ملتهاى اسلامى مطالبى شنيده ام. در علم و تقوى كم مانند است, چه در نجف اشرف و چه در ديگر حوزه ها, خداوند به او طول عمر عنايت كند, وجودش را براى مسلمانان مايه عزّت و بركت قرار دهد.
٢ ـ بايد ذكر كرد كه برخى ازعالمان و فقيهان در ايران نيز به اين موضوع مهم توجه يافته و آن را يادآورى كرده اند.
٣ ـ (وسائل الشيعة) ج١١, ص٥٢١.
٤ ـ (سوره حشر) (٥٩), آيه ٧.
٥ ـ (تحف العقول), ص١٩١, (الحياة, ج٣, ص١٧٨).
٦ ـ (امالى شيخ طوسى) ج٢, ص١٣٣ (الحياة ج٣, ص٦١ و ٦٩; ج٤, ص١٥٤).
٧ ـ بخش اول نامه ملاحظه شود.
١ ـ آنچه در اين مقوله, در اين مقاله, گفته مى شود, الزاماً به معناى (عدم آگاهى) ـ بطور مطلق ـ در حوزه ها نيست, هرگز; بلكه براى رسيدن به (عدم ناآگاهى) ـ بطور مطلق ـ در حوزه هاست. زيرا وجود جمعى ناآگاه در حوزه ها نيز به منزله قبول يك رخنه كارى است در يك بناى استوار, رخنه اى كه مى تواند محل نفوذ و تهاجم دشمن قرار گيرد. و آيا اين چگونگى خطرى كم اهميّت است؟
١ ـ چون اصلاحات, در حال عادى, اصلاحات است. در حال انقلاب و در شرايط انقلابى, پيشنهاد اصلاح و گرايش به اصلاحات حركتى ضدانقلابى است. در انقلاب فقط بايد انقلاب عمل شود, وگرنه حركتى ارتجاعى خواهد بود. ميان حركت و عملكرد انقلابى و ضدّ انقلابى واسطه نيست, يا انقلاب است يا ضد انقلاب.
٢ ـ (نهج البلاغه) ص٥٢٥ ـ ٥٢٧; عبده ج٢, ص٨٤ ـ ٨٦.
١ـ (غررالحكم) ص٣٥٧ (الحياة ج١, ص٣٤٥), نيز (بحارالانوار) ج٧٨, ص٧ ـ از كتاب (مطالبُ السَّؤول).
٢ ـ و از اين جهت يك صفت ضدّ ايمان است, زيرا در احاديث رسيده است كه مؤمن كسى است كه از زمان خويش آگاه باشد. و روشن است كه مقصود (زمان تقويمى) نيست, بلكه (زمان زيستى و انديشه اى) است, يعنى زمان با محتواى آن و اهل آن.
١ ـ (سوره آل عمران) (٣), آيه ١٤٠